X
تبلیغات
یادداشت های خودمونی - چگونه در امتحان راهنمايي و رانندگي قبول شويم
س-میرهاشمی

يكي از آشنايان كه تازه امتحان شهر راهنمايي و رانندگي را داده و قبول نشده بود اين طور تعريف مي كرد.

بعد از 40 ساعت تمرين رانندگي و 6 ساعت هم اضافه براي اطمينان از قبول شدن شب قبل از امتحان اصلاً خوابم نمي برد و شوهرم مدام توصيه هاي لازم رو براي قبولي به من يادآوري مي كرد. يكي از اونها اين بود كه مي گفت هميشه اول سوار شو و آخر از همه امتحان بده. اينجوري قلق افسر راهنمايي دستت مياد و راحت تر مي توني امتحان بدي. به نظرم حرف درستي اومد و صبح اول وقت بعد از راز و نياز و خواندن حمد وسوره و توسل به همه ائمه معصومين جوري توي صف وايستادم كه اگه نوبت من شد اول سوارشم كه آخر از همه امتحان بدم و همين طور هم شد. اولين نفر كه پشت رول نشسته بود با اعتماد به نفس خاصي استارت زد و ماشين حركت كرد افسر گفت : برو دو

كلاج رو گرفت و دنده رو جابجا كرد و كلاج رو ول كرد. نزديك يه پل افسر گفت : برو يك

خانم محترم با همان اعتماد به نفس قبلي دنده رو فشار داد و به زور خلاص كرد و اصلاً  به روش هم نياورد و بعد دنده رو فشار داد به طرف بالا صدايي مثل آبميوه گيري بلند شد و با فشار بيشتر به دنده صدا هم بيشتر مي شد. افسر يه دفعه از كوره در رفت و گفت: چي كار مي كني پدر ماشين رو در اوردي چرا كلاچ رو نگرفتي ؟ ماشين مردم رو خراب كردي . دو ميليون تومن به ماشين خسارت زدي. و اينها رو با چهره اي برافروخته فرياد مي زد. نه فقط راننده بلكه همه ما رنگمون مثل گچ سفيد شده بود و مي خواستيم همه پياده شيم

كمي كه به اعصابش مسلط شد گفت: خيابون رو دور بزن.

بيچاره راننده نزديك بود گريه كنه با يه فرمون ماشين رو به صورت عمود به خيابون روبروي تير چراغ برق رسوند بعد نفسي كشيد و دنده عقب گرفت و يه دستش رو مثل راننده هاي حرفه اي روي صندلي گذاشت و رفت عقب تا به تير چراغ برق عقبي رسيد. بعد دنده يك زد و رفت جلو و دوباره رسيد به تير چراغ برق روبرو ولي از رو نرفت دوباره دنده عقب گرفت و رفت عقب رسيد به تير چراغ برق عقبي و دوباره دنده جلو و تير چراغ برق روبرو. بعد نگاه كرد ديد هرچي عقب و جلو مي كنه باز ميرسه به همون تيرهاي چراغ برق. انگار معجزه اي اتقاق افتاده باشه با دهن باز به افسر راهنمايي نگاه مي كرد بدون اينكه متوجه بشه كه اصلاً فرمون رو نمي چرخونه و فقط عقب و جلو ميكنه. افسر با عصبانيت گفت: پياده شو بابا.

نفر بعدي با ترس و لرز نشست پشت فرمون و كمربندشو بست و استارت زد و راه افتاد و همان موقع خاموش كرد. افسر نفس عميقي كشيد. راننده دوباره استارت زد و به محض راه افتادن خاموش كرد. افسر دندوناشو به هم فشار داد. يه بار ديگه استارت زد و آرام آرام كلاچ رو رها كرد و ماشين آرام آرام به حركت دراومد هنوز لبخند زن بيچاره روي صورتش كامل نشده بود كه ماشين دوباره خاموش شد و فوري گفت : اصلاً سابقه نداره ماشينو خاموش كنم ها

وافسر گفت: آره چون كلاچ و ترمزت زير پاي معلمته. نفر بعد. عصبانيت راننده اولي هنوز تو صورت افسر راهنمايي پيدا بود و من هم خودمو نفرين مي كردم كه چرا حرف شوهرمو گوش كردم كه به اين دردسر افتادم. اگه نفر اول بودم كه ديگه اينهمه استرس نداشتم. حداقل كنترل دست و پاهام دست خودم بود. اصلاً همه چيز يادم رفته بود فقط مي خواستم بدون اينكه امتحان بدم برم خونه. پيش خودم فكر مي كردم خوب شد به كسي نگفتم كه ميرم امتحان بدم .

نفر بعدي پشت رل نشست و به دستور افسر حركت كرد. فرمون رو چنان سفت چسبيده بود كه انگار شوهرشه كه مي خواد از دستش دربره. يه كم جلو تر كنار يه ماشين نگهداشت تا پارك دوبل انجام بده . دنده رو جا زد و كلاچ رو آروم آروم ول كرد و شروع كرد به پيچاندن فرمان كه افسر فرياد زد داري چيگار مي كني الآن ميزني به ماشين مردم چرا فرمونو اين طرفي مي چرخوني؟ بيچاره تازه فهميده بود به جاي اينكه فرمون رو به سمت راست بچرخونه داشت با قدرت تموم به سمت چپ مي چرخوند. اگه بگم داشتم آتيشي  كه از گوشاي افسر بيچاره مي زد بيرون رو ميديدم دروغ نگفتم . نزديك بود اين يكي رو با لگد از ماشين بندازه بيرون. حالا شما بگين اگه اون لحظه شوماخر رو هم مي اوردن پيش اين افسر تا ازش امتحان بگيره قبول مي شد؟ نه كه نمي شد. من نااميدانه و مظلومانه انگار كه از الآن مي دونم كه رد شدم پشت فرمون نشستم و بدون اينكه كمربند رو ببندم استارت زدم و هنگام راه افتادن هم خاموش كردم و پارك دوبلم هم با جوب دو متري فاصله داشت . شما بوديد قبول مي شديد؟ نه ببم جان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت   توسط س-میرهاشمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از این که این صفحه را انتخاب کرده و وارد شده اید متشکرم.
سعی می کنم هر روز حد اقل یک یاد داشت در مورد مسائل اجتماعی داشته باشم تا شما را با نظرات خودم آشنا کنم و همچنین سعی خواهم کرد از کلمات فارسی و املای صحیح آنها استفاده نمایم.
این صفحه به تازگی ایجاد شده و در حال تکمیل شدن است. نواقص آن را برایم گوشزد کنید.


نوشته های پیشین
آبان 1392
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
يادداشت
مقالات
ادبیات
اجتماعی
خاطره
تصویر
طنز
مذهبي
پیوندها
ترنم دلدادگي(عزيز صادقي)
دو قلات(حبيب مبري)
اندیشه (خسروی)
اضافه کردن تصویر
پرنيان(صفات)
سخنان دكتر شريعتي
طنز
داستانهاي آموزنده
داستان
دانشجويان رشته گرافيك
کیانا وحدتی
سخنان بزرگان
پورعابدینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM